دلم برا خودم تنگ شده
نوشته شده توسط خانه نشین ۲۹م آبان, ۱۳۸۵
دست همه بر و بچي كه منو تو اين اسباب كشي كمك كردن درد نكنه چرا كه خيلي بهش نياز داشتم نياز داشتم كه كمتر رفقا بيان بخونن تا بتونم از كم آوردن اونجا و حرفهاي سياسي و غير سياسي اينجا حرف بزنم يه خورده مخاطب رو خودم قرار بدم تا شبهه نصيحت كردن هم توش نباشه
امسال ديگه مجمع نرفتم قصد هم دارم ديگه مجمع نرم شايد مجمع نرفتن ما به همگرا شدن دوستان كمك كنه و يه اردوي بهتري از پارسالها داشته باشيم اين ۸ ماهي هم كه نوشتم برا اين بود كه اون تموم سرمايه ناچيز خودم رو هديه كنم به دوستان اما اردو جهادي الان ديگه يه چيز ميخواد بزرگونه بازي كردن عجيبه نه بزرگا كه بازي نميكنن چرا ولي وقتي بازي ميكنن مثل بچه ها به هم نميپرن از اين كه يه وقت سربازشون بخوره ناراحت نميشن طرف مقابل بازيشونو دوست دارن و ميدونن هيچي بزرگتر از صداقت نيست پس نميخوان به يه بهاي كم بفروشنش اگه تو اين بازي باختن ميرن يه جاي ديگه يه بازي ديگه رو شروع ميكنن سرمايشون كم شده ولي هيچ وقت يه بازي ارزش يه دعوا رو نداره تنها چيزي كه ارزش دعوا رو داره حقه و… و من هنوز بازي بزرگان رو ياد نگرفتم ديدم و شنيدم ولي نميدونم يعني چي يعني چي كه يكي مثل حاجي امجد بايد بياد اونقدر ساده با بچه ها برخورد كنه كه يه سري فكر كنن كارش خندوندنه و شاد باشه آخه به چي شاده شايد به فضل خدا كه ميفرمايد ” قل بفضل الله و رحمته فبذلك فليفرحو هو خير مما يجمعون ” و ما اينو نفهميديم برا همين دلامون شده مثل يه استكان كه يه فوت توش موج ميندازه اگه دريا بوديم به اين چيزا موج بر نميداشتيم ولي اگه بر ميداشتيم چه طوفاني بود ميشد كربلا
ممنون
: m,
۱۱م اردیبهشت, ۱۳۸۸ at ۸:۳۱ ق.ظبيا و كامل بخون و به امجد بكو